تاريخ : دوشنبه 1391/05/30 | 21:11 | نویسنده : tros |

حتما در فیلم های سینمایی دیده اید که فردی در جزیره ای دور افتاده گم میشود و برای نجات نامه خود را به دل دریا می سپارد.

به گزارش تکناز به نقل از باشگاه خبرنگاران در خارج از فیلم نیز افرادی بوده اند که نامه های خود را به دل دریا سپرده اند و برخی مواقع بیشتر از سن بسیاری از ما این نامه ها در دریا سرگردان بوده اند.

"ساتیو توربر" به تازگی کشف بزرگی انجام داده است زیرا او توانست قدیمی ترین نامه دنیا دقیقا در حاشیه ساحل شهر "توفینو" در کانادا پیدا کند. او در هنگام قدم زدن در ساحل چشمش به یک بطری قدیمی می خورد و پس از بازرسی متوجه می شود نامه ای درون آن وجود دارد.

کشف قدیمی ترین نامه جهان در یک بطری !+ تصاویر


جهت عضویت در سایت کلیک کنیدادامه مطلب و نظر يادتون نره...


برچسب‌ها: کشف قدیمی ترین نامه جهان در یک بطری, تصاویر, تاريخي, نامه

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1392/07/05 | 11:59 | نویسنده : tross |

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم . استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟ شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند
 
امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
 
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باش.
میزان فاصله ی قلب آدم ها و تن صدا ..

این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.

برچسب‌ها: داستان كوتاه, داستانه هاي جالب و اموزنده, خدا, داستان عاشقانه, يعاشقانه

تاريخ : سه شنبه 1392/06/26 | 18:41 | نویسنده : tross |
حتما خیلی از شما کارتون سفید برفی را دیده اید و با آن خاطره دارید. فکر می کردید که یک روزی 7 کوتوله معروف سفیدبرفی در دنیای واقعی هم وجود داشته باشند ؟!

آمبر استرمر و ترند جانسون زن و شوهری گرجستانی تبار هستند که به طور مادر زادی کوتوله به دنیا آمده اند.آنها پس از 13 سال زندگی در کنار هم،حال دارای 5 فرزند کوتوله هستند که به "خانواده 7 کوتوله" مشهورند.

ترند و همسرش آمبر اولین بار در انجمن معلولین همدیگر را دیده اند.بعد از 3 سال و نیم با هم ازدواج کردند و درست 5 ماه بعد از ازدواجشان در کمال ناباوری آمبر باردارشد.او تنها 53 سانتی متر قد دارد!!

7 کوتوله های واقعی را ببینید (تصاویر)

برچسب‌ها: 7 کوتوله های واقعی را ببینید, ازدواجهاي موفق, كوتوله ها, ازواج و عروسي, خانواده هاي موفق

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1392/06/22 | 23:26 | نویسنده : tross |

اینجا زمین است . . .

آدمهایش عجیب اند .

وقتی از دلتنگی زانوهایت را محکم بغل کرده ای . . .

به جای همدردی برایت پول خرد می اندازند .

اینجا گم که میشوی به جای اینکه دنبالت بگردند . . .

فراموشت می کنند . . .

 

اینجا زمین است!!!
رسم آدم هایش عجیب است ...
اینجا گم که می شوی به جای اینکه دنبالت بگردند ،فراموشت می کنند!!!

 

لطفَــا زیاد دوستم نداشته باش!
از آخریــــــن باری کِ دوستم داشتند تـــــــا امروز
بسیــار سخــــــــت گذشت ..


برچسب‌ها: اینجا زمین است, مطالب اموزنده, مطالب تكان دهننده, زمين

تاريخ : جمعه 1392/06/22 | 22:56 | نویسنده : tross |

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس

 بودندپرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای

ابرازعشق،بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن

عشقشان را معنا می کنند

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین»

 را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر

هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت

 بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که

 شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

 داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو

زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق

 به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند

 درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده

و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری

 به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل

 ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر،

 آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه،

مرد زیست شناس فریادزنان فرار کردوهمسرش

 را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر

 دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به

 گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع

 کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه

 های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت

 خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود

 که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از

 پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت

 همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس

 کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان

می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند

که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.

 پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن

 جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات

 داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه

پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


برچسب‌ها: داستان كوتاه, داستانه هاي جالب و اموزنده, داستان عاشقانه, زيست شناسي, داستان عشقي

تاريخ : جمعه 1392/06/22 | 22:51 | نویسنده : tross |

ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﯼ ﺩﻭ ﺟﻦ ﺩﺭ ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ :


ﻓﯿﻠﻢ ﺍﻧﺴﺎﻧﮕﯿﺮ 2 ﺭﻭ ﺩﯾﺪﯼ ؟


_ ﺁﺭﻩ ﺩﯾﺪﻡ ... ﺗﻮ ﺩﯾﺪﯼ ؟


_ ﺁﺭﻩ ... ﺧﯿﻠﯽ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮐﻪ


_ ﺁﺭﻩ ... ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺗﺎ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﯾﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻣﻪ !


_ ﻣﻦ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺍﻧﺴﺎﻧﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﯿﻢ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻭﺍﯾﻤﯿﺴﻦ ﻧﮕﺎﻣﻮﻧﻦ ﻣﯿﮑﻨﻦ ...


ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺍﺭﻩ ؟


_ ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻧﮕﻮ ﻣﻦ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ !


_حتی شنیدم میشه انسان و ظاهر کرد و دید !


_ یا حضرت جناعیل !!


_ ﺍﺻﻼ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻥ ... ﺧﺮﺍﻓﺎﺗﻪ_


ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺑﺎشه!


بگیریم بخوابیم بابا از این حرفای ترسناک نزن من از انسان میترسم !!!



برچسب‌ها: مطالب طنز, داستان خنده دار, جن, جن وانسانها, ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﯼ ﺩﻭ ﺟﻦ ﺩﺭ ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ

تاريخ : جمعه 1392/06/22 | 17:1 | نویسنده : tross |
هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
+
از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند.


برچسب‌ها: طنزباحال, طنز, طنزازدواج, بچه, ازدواج باحال

تاريخ : جمعه 1392/06/22 | 0:3 | نویسنده : tross |
خواهشا مواظب خودتون باشيد خواهراي عزيزم...

اقدام ناراحت کننده یک پسر آمریکایی که پس از ابتلا به بیماری ایدز تصمیم گرفت با سوء استفاده جنسی به دختران انتقام بگیرد.

بر اساس گزارشها "دیوید منگام" 38 ساله آمریکایی پس از یک تصادف در سال 2003 و تزریق خون آلوده مبتلا به ویروس ایدز HIV مثبت شد از همان سال تصمیم به انتقام جویی گرفت.
پسری که برای انتقام جویی به 300 دختر تجاوز کرد (عکس)

دیوید از همان سال از طریق فیس بوک و فرستادن درخواست ازدواج به قصد انتقام جویی و انتقال ویروس ایدز برای قربانیان خود در ایالت های میسوری پس از یک هفته آشنایی با فریب ، آنها را مورد تجاوز جنسی قرار می داد و به این شیوه به این ویروس مبتلا می نمود و برای همیشه آنان را ترک می کرد بسیاری از زنان و دختران جوان بین سن 15 تا 25 ساله در ایالت ها میسوری از وی به دلیل آلوده نمودن آنان و تجاوز جنسی با درخواست شکایت از پلیس ایالتی خواستار دستگیری وی شدند.

پلیس پس از تحقیقت پی به امار تاسف باری از انتقام جویی این مرد برد و مشخص گردید از سال 2003 تاکنون او حدود 300 نفر را در ایالت های میسروی پس از تجاوز جنسی آلوده به ویروس HIV مثبت نموده است.
پلیس ایالتی در یک عملیات ویژه توانست قبل از آلوده نمودن آخرین قربانی دیوید منگام را در منزل اجاره ای خود در شهرستان " استودارد" دستگیر کند.

حدود یک ماه به صورت اینترنتی عملیات پلیس ادامه داشت تا اینکه یکی از افسران زن پلیس توانست با وی آشنا و پس از قرار گذاشتن در یک پارک در شهرستان " استودارد" به منزل دیوید دعوت شود که در نهایت پلیس وی را دستگیر کرد.
بر اساس شکایت شاکیان که از شهرستان های سنت لوئیس، دکستر، استودارد صورت گرفته است "دیوید" با حدود 150 پرونده که با حضور شاکیان در دادگاهی که روز دوشنبه برگزار خواهد شد محاکمه خواهد شد.

برچسب‌ها: پسری که برای انتقام جویی به 300 دختر تجاوز کرد, تجاوز, ايدز, انتقام جويي, دخترانه

تاريخ : چهارشنبه 1392/06/20 | 0:10 | نویسنده : tross |
یک زوج اسکاتلندی با برگزاری مراسم ازدواجشان که هزینه ای 1 پوندی در برداشت ثابت کردند با کمترین هزینه ممکن نیز میتوان ازدواج و به قول جوانان ایرانی نیازی به وام ازدواج نیست کرد.

این مراسم شامل کیک ، حلقه های ازدواج ، دسته های گل، ارکستر و حتی عکاس و فیلمبردار بود و خانواده و دوستان نزدیک عروس و داماد نیز در آن شرکت داشتند. آنها موفق شدند با کمترین بودجه لحظات فراموش نشدنی برای خود و دوستان فراهم کنند. بیشترین مبلغ پرداختی توسط عروس و داماد هزینه ثبت رسمی ازدواجشان به مبلغ 70 پوند بود و لباس عروسی که از یک سایت حراجی به مبلغ 1 پوند خریداری شد.
ازدواجی که ثابت کرد پول برای زندگی مهم نیست (تصاویر)


عزيزم ادامه مطلب و نظر يادت نره...

برچسب‌ها: ازدواجی که ثابت کرد پول برای زندگی مهم نیست, تصاویر, عروسي كم خرج, عروسي, ازدواج

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1392/06/20 | 0:6 | نویسنده : tross |

سر کلاس یکی از دانشجو ها تا استاد روشو میکرد اون ور ﺳﻮﺕ ﻣﯿﺰﺩ !

ﯾﻪ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺩﺍشت ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ انجام ميداد

ﺍﻭﻧﻢ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﻼﺱﻣﺨﺘﻠﻂ ! ﻓﮏ ﮐﻦ !!

ﯾﻬﻮ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥﯾﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻢ ...

ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻢﮐﻼﺳﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺩﻭﺱ ﺷﺪﻡ ﯾﻪ

ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ .

ﺷﺒﯽﮐﻪ دﯾﮕﻪ ﻓﺎﺭﻍ ﺍﻟﺘﺤﺼﯿﻞ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎﺻﺒﺤﺶ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ ...

... ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺖ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺯﻧﮓﺯﺩ ﮔﻔﺖ فلانی ﻣﻦ ﺍﺯﺕ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺍﻡ

ﺑﻌﺪ ﮐﻠﯽ ﺟﺮﻭ ﺑﺤﺚ!!

ﺑﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﭽﻤﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ

ﺍﻭﻧﻢ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﻧﻤﯿﺰﺍﺭﻡ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺶ ﺑﺮﺳﻪ !!

ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺷﺪ

ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﺳﺮ ﮐﻼﺳﺎﺕ ﺑﺮﺍﺕ ﺳﻮﺕ ﺑﺰﻧﻪ!!


برچسب‌ها: داستان كوتاه, داستانه هاي جالب و اموزنده, مطالب طنز, داستان طنز, داستان عشقي

تاريخ : یکشنبه 1392/06/17 | 23:38 | نویسنده : tross |

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .

وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ چهار سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ۴ سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت.

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
چهار سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی میتوانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم


برچسب‌ها: داستان, مارمولک, داستان مارمولک, داستان عشق, داستان عاشقان

تاريخ : یکشنبه 1392/06/17 | 0:18 | نویسنده : tross |

رنج زن

زن عشق می کارد و کینه درو می کند....

 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر....

 

می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی .....

 

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار

 

 می توانی ازدواج کنی ........

 

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ............

 

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ..........

 

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی .........

 

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد .........

 

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ........

 

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .........

 

و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود  ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد.....

 

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد .......

 


« دکتر علی شریعتی »
[ پنجشنبه 

برچسب‌ها: سخنان ناب و پرمعنای زندگي, جملات زيبا و كوتاه, دكتر علي شريعتي, زنانه, حق زن

تاريخ : شنبه 1392/06/16 | 23:53 | نویسنده : tross |
تاريخ : شنبه 1392/06/16 | 23:50 | نویسنده : tross |

الو ... الو... سلام  

 

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟  

 

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟  

 

پس چرا کسی جواب نمیده؟  

 

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟  

 

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.   

 

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...  

 

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .  

 

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟  

 

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟  

 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا  

 

باهام حرف بزنه گریه میکنما...  

 

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛  

 

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟  

 

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.  

 

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...  

 

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.  

 

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...  

 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...  

 

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

 
برچسب‌ها: جملات زيباي تصوير, داستان كوتاه, خدايا, جملات زيبا و كوتاه, جملات مثبت

تاريخ : شنبه 1392/06/16 | 23:22 | نویسنده : tross |

داستان واقعی از بدشانس‌ ترین خانواده ایرانی

داستان واقعی از بدشانس‌ ترین خانواده ایرانی

تابستان است و بازار تفریح به نوعی داغ است به خصوص اینکه این روزهای تعطیلات قبل از ماه مبارک رمضان باشد که در این صورت برخی خانواده‌ها این ایام را بهترین فرصت جهت بهره از این اوقات می‌یابند.

 

اما گاهی این بهترین فرصت‌ها و روزهای شاد می‌تواند نه تنها شادی آفرین بلکه حادثه‌آفرین نیز شود.

 

این بار خبر از یک حادثه جانی نیست بلکه خبر از حادثه‌ای مالی است که نه در سرقت بلکه در سهل‌انگاری و بی‌تدبیری یک خانواده ریشه دارد.


برچسب‌ها: بدشانس, تفریح, خانواده ایرانی, داستان واقعی, مسافرت

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1392/06/14 | 23:45 | نویسنده : tross |
چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزي سوار تاکسي شده بود و به دفتر BBC
 
براي مصاحبه مي‌رفت. هنگامي که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم
 
ساعت صبر کنيد تا من برگردم.
 
راننده گفت: “ نه آقا! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني
 
چرچيل را از راديو گوش دهم” .
 
چرچيل از علاقه‌ي اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک 
اسکناس ده
 
پوندي به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: “گور باباي چرچيل! اگر بخواهيد،
 
تا فردا هم اين‌جا منتظر مي‌مانم!”



تاريخ : دوشنبه 1392/06/11 | 23:49 | نویسنده : lali |

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند

آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند.

انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.

او باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

همه پنهان شدند بغير از نیوتون ...

نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد،

دقیقا در مقابل انیشتین.

انیشتین شمرد 97, 98, 99..100

او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده.

انیشتین فریاد زد نیوتون بیرون سک سک ،

نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.

او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم !!!

... تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن

تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست ...

.......... نیوتون ادامه داد که من در یک مربع

به مساحت یک متر مربع ایستاده ام ...

که من رو،نیوتون بر متر مربع میکنه .........

و از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر "یک پاسکالمی باشد

بنابراین من "پاسکالم" پس پاسکال

باید بیرون بره (پاسکال سک سک)! !



برچسب‌ها: نیوتون بر متر مربع برابر, یک پاسکال, داستان كوتاه وجالب, داستان اموزنده, دانشمندان

تاريخ : شنبه 1392/06/09 | 19:15 | نویسنده : tross |

مادرم میگفت شنیدم پسر همسایه خیلی مومن است ، 

نمازش ترک نمی شود ،

زیارت عاشورا می خواند ،

روزه میگیرد ،

مسجد میرود ... خیلی پسر با خداییست ...

لحظه ای دلم گرفت ...

در دل فریاد زدم باور کنید من هم ایمان دارم ... نمازم را نمیخوانم... ولی لبخند روی لبهای مادرم خدا

 را به یادم میاورد ... دستهای پینه بسته پدرم را دستهای خدا میبینم ...

زیارت عاشورا نمیخوانم ولی گریه یتیمی در دلم عاشورا برپا میکند ...

من روزه نمیگیرم ولی هر روز از آن پسرک فال فروش فالی را میخرم که هیچوقت نمیخوانم ...

مسجد من خانه مادربزرگه پیر و تنهایم است که با دیدن من کلی دلش شاد میشود ...

خدای من نگاه مهربان دوستی است که در غمها تنهایم نمیگذارد ... برای من تولد هر نوزادی

 تولد خداست و هر بوسه عاشقانه ای تجلی او ...

مادرم ... خدای من و خدای پسر همسایه یکیست ... فقط من جور دیگری او را میشناسم و به او ایمان

 دارم ...


برچسب‌ها: من ومادرم, جملات زيبا, پسر همسایه, عاشورا, داستان كوتاه و اموزنده

تاريخ : شنبه 1392/06/09 | 13:13 | نویسنده : tross |

هيچ وقت اين دو جمله رو نگو :

١)ازت متنفرم ٢)ديگه نميخوام ببينمت



هيچ وقت با اين دو نفر همصحبت نشو :

١)از خود متشکر ٢)وراج


هيچ وقت دل اين دو نفر رو نشکن :

١)پدر ٢)مادر



هيچ وقت اين دو تا کلمه رو نگو:

١)نميتونم ٢)بد شانسم



هيچ وقت اين دو تا کارو نکن :

١)دروغ ٢)غيبت



...هيچ وقت اين دو تا جمله رو باور نکن :

١)آرامش در اعتياد ٢)امنيت دور از خانه



هميشه اين دو تا جمله رو به خاطر بسپار:

١)آرامش با ياد خدا ٢)دعاي پدرو مادر



هميشه دوتا چيز و به ياد بيار:

١)دوستاي گذشته رو٢)خاطرات خوبت رو



هميشه به اين دو نفر گوش کن:

١)فرد با تجربه ٢)معلم خوب



هميشه به دو تا چيز دل ببند :

١)صداقت ٢)صميميت


برچسب‌ها: حقيقتهاي زند گي, فرد باتجربه, مطالب اموزنده, صميميت و صداقت, اعتماد

تاريخ : شنبه 1392/06/09 | 12:55 | نویسنده : tross |
ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﻤﻮﻥ ﻫﺴﺖ !
ﮐﺎﻓﯿﻪ ﺳﯿﻢ ﺟﺎﺭﻭ ﺑﺮﻗﯽ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﯽ ! ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﺁﺷﻐﺎﻻ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺧﻮﺩﺷﻮﻧﻮ ﺑﻬﺖ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻥ !
ﺍُﺩﮐﻠﻦ 200 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﻣﯿﺰﻧﯽ 3 ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﻮﺵ ﻧﻤﯿﻤﻮﻧﻪ !
ﺑﻌﺪ ﯾﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ 200 ﺗﻮﻣﻨﯽ ﻣﯿﮑﺸﯽ ﺗﺎ 3 ﺭﻭﺯ ﺑﻮﺵ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ !...
ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺎ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺣﺮﻑ
ﻣﯿﺰﻧﯽ ، ﻫﻤﻮﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﯾﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﭘﺨﺶ ﻣﯿﮑﻨﻪ
ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﺗﺎﺳﻒ ﺑﺎﺭﺗﺮﯾﻦ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻫﺎﯼ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺑﺸﺮ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ !
ﮐﻠﯽ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ
بقيه رو در ادامه مطلب بخون و عزيزم نظر يادت نره...



برچسب‌ها: ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﻤﻮﻥ ﻫﺴﺖ, قوانين ﺯﻧﺪﮔﯽ, مطالب جالب طنز, مطالب خنده دار, طنز

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1392/06/09 | 12:46 | نویسنده : tross |

«آرام باش» این عبارت دو کلمه ای به هیچ عنوان کارساز نیست و به مردها توصیه می کنیم تاحد امکان از آن استفاده نکنند. شاید تصور کنید این دو کلمه هیچ گونه بار منفی ندارد اما این دیدگاه شماست و خانم ها اینگونه فکر نمی کنند.

بقيه را در ادامه مطلب بخون ونظر يادت نره


برچسب‌ها: این کلمات را هرگز به یک زن نگویید, دعواي زن مرد, سوءاستفاده, برخوردبا زنان

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1392/06/09 | 1:27 | نویسنده : tross |


شنبه
    می گویم : استادمان گفته دانشجویی که پست الکترونیکی نداشته باشد دانشجو نیست.
    می گوید : استادتان غلط کرده ؛ مگر ما دانشجو نبودیم ؟!
    می گویم : پدر جان ! شما که تا سیکل بیشتر درس نخواندید ؛ در ثانی من دو ماه است که تمرین ننوشتم !
    می گوید : اولا سیکل آن زمان معادل دکترای الان است ، دوما پس این دو ماه چه غلطی می کردی ؟!
    می گویم : هیچ ! فقط استادمان تمرین ها را برای دانشجو ها می فرستد ، من هم که دانشجو نیستم !

 

=====================

 

یک شنبه
    پس از مدت ها جروبحث بالاخره پدر جان رضایت داده تا برای من کامپیوتر بخرد !
    می گویم : گفتید روی دستگاه مودم هم نصب کنند؟!
    می گوید : مودم دیگر چه جانوری است ؟!
    می گویم : همان جانوری که پست الکترونیکی دارد !
    می گوید : آها !!

 


برچسب‌ها: من وبابا و اينترنت, داستان جالب و كوتاه, اينترنت, مطالب طنز

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1392/06/09 | 0:28 | نویسنده : tross |
پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . " 



پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "



پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "



پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "



پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."



پیرمرد  سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "



اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند . 



بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد . 



" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "


برچسب‌ها: پیرمرد و پسر, داستان كوتاه و جالب, پیرمرد, پسرک, داستان اموزنده

تاريخ : چهارشنبه 1392/06/06 | 0:29 | نویسنده : tross |
.زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟

چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟

مرگ حرفي نزد!!!

... زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه

من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي

مرگ ساکت بود

زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ،

گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟

اما مرگ تنها گوش مي داد

زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟

و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت

چه بيهوده هستید.


برچسب‌ها: حرفاي زندگي و مرگ, مرگ, زندگي, داستان كوتاه, داستان اموزنده

تاريخ : چهارشنبه 1392/06/06 | 0:24 | نویسنده : tross |
یك شب كه من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی كه احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام كه بغلم كنی."چی؟ یعنی چه؟و اون جوابی رو كه هر مردی رو به در و دیوار می‌كوبونه بهم داد:تو اصلاً به احساسات من به عنوان یك زن توجه نداری و فقط به فكر رابطه‌ی فیزیكی ما هستی!و بعد در پاسخ به چشم‌های من كه از حدقه داشت در می‌اومد اضافه كرد:تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی كه توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟

خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم.

فردای اون شب ترجیح دادم كه مرخصی بگیرم و یك كمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یك رستوران شیك ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یك بوتیك بزرگ و مشغول خرید شدیم.

چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان كرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینكه ست تكمیل بشه توی قسمت كفش‌ها برای هر دست لباس یك جفت هم كفش انتخاب كردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یك جفت گوشواره‌ای الماس.حضورتون عرض كنم كه از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فكر كنم سعی كرد من و امتحان كه چون ازم خواست براش یك مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینكه حتی یك بار هم راكت تنیس رو دستش نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور كنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم."

در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فكر كنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب كنیم."در همین لحظه بود كه گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم."با چشمای بیرون زده و فك افتاده گفت:"چی؟"عزیزم من می‌خوام كه تو فقط كمی این چیزا رو بغل كنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یك مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین كه من برات چیزی بخرم برات مهمه."و موقعی كه توی چشماش می‌خوندم كه همین الاناست كه بیاد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا نمی‌تونی من و به خاطر خودم دوست داشته‌باشی نه به خاطر چیزایی كه برات می‌خرم؟"

خب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنك شده كه فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره."


برچسب‌ها: هرچی عوض داره گله نداره, داستان جالب و خواندني, زناشويي, متاهلين, زن وشوهر

تاريخ : چهارشنبه 1392/06/06 | 0:14 | نویسنده : tross |
.
پسر به بابا : بابا میشه بپرسم شما ساعتی چقدر پول در میارین ؟

پدر : تو نباید دخالت کنی توی این مسائل ! ولی من ساعتی 10 هزار تومان در میاریم.

پسر : بابا میشه 5 هزار تومان ازت قرض بگیرم ؟

پدر : برای این پرسیدی ؟ نه نمیشه تو پول نیاز نداری ( با حالت عصبی )

پسر را بدون اینکه چیزی بگه سرشو میندازه زیر و میره توی اتاقش ... پدر با خودش فکر کرد "چرا

 من عصبانی شدم ؟ " باید بفهمم واسه ی چی بچه ی 10 ساله 5 هزار تومن پول میخواد !

در اتقاق پسر باز شد ..

پدر : پسرم ببخشید عصبانی شدم بیا این 5 هزار تومن اما اول بهم بگو واسه ی چی میخوای این پولو؟

پسر در حالی که 4 هزار تومن پول از زیر بالشتش بیرون میاورد ... : پدر پولم کمه ... میشه بهم تخفیف

بدی ؟

پدر با تعجب : تخفیف ؟ واسه ی چی ؟

پسر : میشه بجای 10 هزار تومن 9 هزار تومن بگیرین و 1 ساعت مال من باشی فردا شب ؟ میخوام فردا

 شب با هم شام بخوریم ...

پدر سرشو زیر انداخت و اشک از چشماش سرازیر شد...


برچسب‌ها: داستانهايي كوتاه, داستانهاي عبرت اموز, داستان جديد2014, داستانهاي جالبو خواندني, داستان بدرو بسر

تاريخ : سه شنبه 1392/06/05 | 0:24 | نویسنده : tross |
تو آپارتمان بغلی ما یه خانم جوون با دختر شیش سالش تنها زندگی میکنه که نمیدونم چرا تنهاس و دوستم ندارم بدونم.ولی از زیبایی و نجابت و متانت این خانم هر چی بگم کم گفتم .همیشه لباسای ساده ولی تمیز و شکیل به تن داره دختر کوچولوش واقعا دوس داشتنی ونازه اسمشم سمیراس.دیروز رفته بودم خونه پسر عمه ام که چن تا سی دی برنامه بهش بدم همین رفتم تو پارکینگ آپارتمانشون دیدم سمیرا تک تنها با یه عروسک کهنه و پاره پوره داره تو پارکینگ پای پله ها بازی میکنه تعجب کردم بهم سلام کرد گفتم سلام عمو جون تو اینجا چیکار میکنی نکنه شمام فامیلتون اینجا زندگی میکنه؟ولی سمیرا به جای جواب دادن به عروسکش نگاه کردو چیزی نگفت.منم عجله داشتم دیگه چیزی نپرسیدم لپشو کشیدم وگفتم باشه عمو جون مواظب خودت باش بعد از پله ها با عجله رفتم بالا چون اسانسور نداره مجبور بودم از پله ها برم رو پاگرد طبقه دوم بودم که دیدم یه خانمه داره با دستمال داره پله هارو تمیز میکنه!اون پشتش به من بود منو ندید ولی من سریع شناختمش همون خانم جوون همسایه بود...
آروم پله هارو برگشتم به پسر عمم زنگ زدم گفتم بعدا میام و رفتم سمیرا هنوز داشت با عروسک کهنه اش تو پارکینگ بازی میکرد ....
آره با شرف و آبرو زندگی کردن واسه یه خانم جوون و تنها خیلی سخته ولی میشه.
به سلامتی همه اونایی که تن به سخت ترین کارها میدن ولی به علت فقر و نداری تن فروشی نمیکنن.


برچسب‌ها: داستانهايي كوتاه, داستانهاي اموزنده, داستان جديد2014, داستانهاي جالبو خواندني

تاريخ : شنبه 1392/06/02 | 0:34 | نویسنده : tross |
پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزید، چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند.یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن به روی میز می ریخت. پسر و ع...روسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.
پسر گفت باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سروصدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام. پس زن و شوهر برای پیر مرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیر مرد به تنهایی غذایش را می خورد. در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود، حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند.
گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد و متوجه می شدند همچنان که در تنهایی غذا می خورد، چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند.
اما کودک ۴ ساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود. پس با مهربانی از اوپرسید:
پسرم داری چی می سازی؟
پسرک هم با ملایمت جواب داد: یک کاسه ی چوبی کوچک. تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدم.و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.


برچسب‌ها: داستانهايي كوتاه, داستانهاي عبرت اموز, داستان جديد2014, داستانهاي جالبو خواندنيز

تاريخ : شنبه 1392/06/02 | 0:2 | نویسنده : tross |
زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود.

گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را قاپید و فرار کرد.

زن فریاد زد: ملا، گربه مرغ را برد.

ملا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلند گفت: قرآن را بیاور!

گربه تا این را شنید مرغ را انداخت و فرار کرد.

گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند: تو که این همه راه مرغ را آوردی چرا آنرا انداختی؟

گربه گفت: مگر نشنیدید گفت قرآن را بیاور؟

گربه ها گفتند قرآن کتاب آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد؟

گربه گفت اشتباه شما همین جاست ملا می خواست آیه ای پیدا کند و بگوید از این به بعد گوشت

 گربه حلال است و نسل مان را از روی زمین بردارد!



برچسب‌ها: داستانهايي كوتاه, داستانهاي خنده دار, داستان جديد2014, داستانهاي جالبو خواندني

تاريخ : پنجشنبه 1392/05/31 | 14:30 | نویسنده : tross |
  • شروع دوباره
  • آی ایی اس پی